و این گونه عاشورا ماندگار شد . . . .
به نام مهربان ترین
حاکم ظالمی مرد و فرزند ظالم ترش جانشین او شد . آینده ای تلخ و تیره در انتظار آن سرزمین بود .
دوستی از دوستان خداوند ، قدم در راه نهاد تا مقابل این حاکم بایستد . او به مردم گفت :
" بپا خیزید ! هر کس سعادت جاودانه می خواهد با ما بیاید تا به دیدار خدا برویم . . . "
مردم مثل موج های دریا به سوی او آمدند و چند روز بعد مثل سراب فروکش کردند و دریغ از قطره ای آب . . . . . . . !
دوست خدا چشمانش را به چشمان یکی از آنان دوخت و گفت :
- می خواهی ناراستی ها برایت راست شود ؟
- چگونه ؟
- با ما همراه شو . . . مرا یاری ده تا خدا را کمک کرده باشی . . .
- مرد گفت : " بیا اسبم را بگیر . . . اسب خیلی خوبی است . . .
شمشیرم برنده است و محکم . . . نیزه ام هم همین طور . . .!
اما خودم . . . . من . . . . مرا معاف کن . . .!
کارهایی دارم که ناتمام است . . . . و امانت هایی که دیگران به من سپرده اند . . . . !
دوست خدا لبخندی زد و گفت : " نه به این ها نیازی نیست . تو خودت را دریغ کردی ، این راه فرصتی بود برای تو . . . . . "
مرد رو به تاریکی درونش کرد وگم شد.
و دوست خدا سبکبارانه به دیدار خدا شتافت . . . . . . . . .
می دانی دوست عزیز !
لحظاتی در زندگی هست که باید انتخاب کنی. انتخابی که اگر راه را درست آمده باشی محال است اشتباه از آب در بیاید.
لحظاتی که فقط و فقط در همان لحظه می توان کاری انجام داد.
لحظاتی که هرگز برنمی گردند . . .
حالا اگر این لحظات ، بی ثمر بگذرند چه حسرت عظیمی برجای می گذارند . از هر عذابی دردناک تر . . . . . . . .
حلول ماه محرم ، ماه پژمرده شدن گلستان فاطمه
تسلیت باد



سلام. به وبلاگ آنستزیا خوش آمدید.بعضی از دوستان از ما انتقاد میکنند که اسم وبلاگ با موضوعات درج شده در آن هم خوانی ندارند که باید بگم وبلاگ ما عمومیه و ممکن هم مطالب علمی قرار بدیم و هم...