سنگ پشت

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی.
می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته می خزید، دشوار و کند. و دورها همیشه دور بود.
سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید.
پرنده ای سبک بال در آسمان پر زد،

و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت: این عدل نیست.
کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی.
من هیچ گاه نمی رسم هیچ گاه.
و در لاک خود خزید به نا امیدی ...
خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد.
زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود و گفت:
نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد.
چون رسیدنی در کار نیست، مگر به بی نهایت می توان رسید؟
فقط رفتن است. اگر اندکی. و چگونه رفتن مهم است.
هر بار که می روی رسیده ای.
خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت، دیگر نه بارش سنگین بود و نه راه ها چندان دور.
سنگ پشت به راه افتاد و رفت، حتی اگر اندکی،
و با خود می اندیشد که چگونه می رود...
***************************






سلام. به وبلاگ آنستزیا خوش آمدید.بعضی از دوستان از ما انتقاد میکنند که اسم وبلاگ با موضوعات درج شده در آن هم خوانی ندارند که باید بگم وبلاگ ما عمومیه و ممکن هم مطالب علمی قرار بدیم و هم...